اولین برگه
پرستار بیمارستان مشغول ورق زدن برگه های پزشکی بیمارها بود، شنیدم
گفت:عسل کمالی،وقتی اینو شنیدم سری ازصندلی پا شدم ودویدم سوی پرستار،گفت:این خانم مریض شماست؟صدام می لرزید ولی با همین حال گفتم
:بله من همراهشم،(پرستار): شما چه نسبتی باهاشون دارید؟ خانم من یکی از آشناهاشون هستم،(پرستار):پس این فرم رو پرکن بعد هم به والدینش خبربده تا بیان اینجا تا پرونده کامل بشه.مثل اینکه برق از بدنم رد بشه بهم شوک وارد شد،انگاری وسط دره ایستاده
بودم وهرآن ممکن بود از دره به پایین پرت بشم، پاهام سست شده بود طوری که بی اختیار خودمو انداختم رو صندلی، همه بدنم درد می کرد ناگهان چشمم به شیشه بخارکرده، چشمم خیره شده بود به پنجره وفکر روزها و ماهای قبلو می کردم که چه جوری با عسل آشنا شدم و چه ها بر من و او گذشت که تا به اینجا رسید.درست یه روز زمستونی بود،اشتباه نکنم اواسط دی ماه بود که با دوستم
افشین به دانشگاه رفته بودیم، برگشتنی از افشین خواستم که با هم برای کوک کردن گیتارمن پیش استاد مهدوی بریم،استاد برای من تو این دوران خیلی زحمت کشیده بود وساز رو برای من یه همدم ساخته بود وخیلی مدیونش بودم.رفتیم پیش استاد ، در رو باز کردم و در حالی که صدای جیرینگ جیرینگ زنگوله بالای در به گوش می رسید گفتم
:سلام استاد،استاد با لحنی آروم ودلنشین گفت:به، سلام آقای فتحی وجوادی،خوش اومدید. بعد احوالپرسی مفصل با استاد مهدوی گفتم:استاد زحمت سازمنو می کشی، گفت:بله آقا اشکان چرا که نه!.......بده من عزیزم برات کوکش کنم؛ استاد قلقی خواست داشت،چشمهایش رو می بست و ساز رو کوک می کرد طوری که صدای ساز نوای خاصی به خود می گرفت ساز رو نوازش می کرد.بعد از کوک شدن سازم از استاد خواستم که کمی ویلن چون استاد در زدن این ساز تبهرخاصی داشت،استاد قبول کرد و شروع به زدن ساز شد،آهنگی که می نواخت قطعه ای ازاستاد بنان بود که نازنین مریم نام داشت که منم علاقه خاصی به اون داشتم.آهنگ که به میانه هایش رسیده بود صدای زنگوله بالای در ورودی به صدا
در اومد،استاد آهنگ رو ادامه داد،دختری خوشرو و خوش قامت وارد شد، برق از چشمام پرید،استاد همچنان آهنگ رو زد تا تمومش کرد،من تا حالا اون دختر رو ندیده بودم،اون اول با استاد احوالپرسی گرمی کرد وبعدشم به ما سلام کرد.استاد گفت
: سلام خانم کمالی،حالتون چطوره،(عسل):ممنون خوبم استاد، شما چطوری..، من که محو اون دختر شده بودم سرجام خشک شدم وازجام تکون نخوردم،افشین عجله داشت؛ برای همین تو گوشم مدام زمزمه رفتن می کرد، و من می گفتم به خاطر سیا یه دقیقه دندون رو جیگر بذار.
اون دختر سازشو از کیف چرمی که داشت در آورد، ساز اونهم گیتار بود
گیتار رو با نوازش خواستی می زد که ازصدای اون لطافت و مهربانی معصومانه اش پیدا بود.استاد از من خواست گیتارمو در بیارم و به افشین هم گیتار داد چون گیتار
افشین رو خواهرکوچکترش شکسته بود، وگفت شما هم با خانم کمالی بزنید، شما ریتم بزنید و خانم کمالی هم ملودی.گفتم چشم استاد وبه افشین گفتم شروع کن.......؛شروع به زدن ریتم شدیم،با افشین هماهنگ بودیم برای همین هیچ اشتباهی نداشتیم، اوهم شروع به زدن ملودی شد، شاید نتونید درک کنید ولی اون ملودی رو طوری می نواخت که روح ازبدن جدا می شد،چشمام به چشمانش بود،اوهم همینطور..،خنده ای بر گوشه لبهایش جاری بود،خنده ای معصومانه.