تبليغاتX
فقط عاشق ها حق خوندن دارن - داستان ملودی آخر
09127349866

آهنگ تموم شد،خانم کمالی برای رفتن بلند شد ما هم همینطور.با اسناد خداحافظي کرديم

اومدیم بیرون،ازخانم کمالی خواستم که برای رفتن به

منزل با ما بیاد تا برسونیمش، اول قبول نکرد و مدام تعارف می کرد ولی

بعد ازاصرارهای زیاد من قبول کرد.

ماشینو چند ماهی بود خریده بودم ، اون پراید و پدرم داده بود دست من چون

خودش دیگه به علت پیری نمی تونست پشت رل بشینه، رنگ ماشین

نقره ای بود که بهش خیلی می رسیدم.

سوارشدیم، افشین خودش رفت عقب نشست، گفتم:خانم کمالی بفرمایید بشینید

گفت: به من بگید عسل،همین........گفتم: ببخشید،عسل خانم بفدمایید

بشینید،(عسل): آخه آقا افشین؟ گفتم آخه نداره که بیا بشین، افشین

ناراحت نمیشه، در رو باز کرد و نشست، گفتم عسل خانم منزلتون

کجاست؟(عسل): شهرک ژاندارمری می شینیم، شما کجایید؟ گفتم

خانی آباد،اونجاییم....(عسل): چه خوب خاله مریم منم اونجا می شینه

گفتم راست میگی؟(عسل): دروغم چیه، من بیشتر چهارشنبه ها اونجا

هستم.پس، فردا اونجایی دیگه؟ احتمالش زیاد بیام.

اتوبان یادگارامام رو به سمت بلوار مرزداران پیچیدم.(عسل): اسم شما

اشکان؟گفتم آره چطور..،(عسل): اسم قشنگیه ولی اگه با اسم عسل

بیاد قشنگترم میشه ، اینو که گفت پشتم لرزید ولی از طرف دیگه هم

از این حرفش خوشم اومد.

رسیدیم دم در خونه شون، تعارف زد که بیاییم تو، گفتم ممنون عسل باید بریم ، پس چند لحظه واستا، دست تو کیفش کرد و شماره موبایلش و

داد بهم و گفت اگه یه موقع کاری داشتید که دست من برمی اومد حتما

زنگ بزنید....، رو چشمم حتما. اگه کاری نداری عسل خانم ما بریم،

به سلامت خداحافظ،خداحافظ.

 

افشین اومد نشست جلو، راه افتادیم و انداختم تو اتوبان و رفتیم سوی خونه.تو

راه بودیم که یه دفه افشین گفت: اشکان دختر خوبی به نظر می رسید،

حتما بهش زنگ بزن، که یه جا بریم و با هم بیشتر آشنا بشیم، گفتم مثلا

کجا؟......(افشین): منم آرزو رو میارم که بریم دربندی،درکه ای یا......

بی خیال شو بعید می دونم عسل بیاد، مهال بیاد.(افشین): حالا امتحانش

که ضرر نداره، زنگ بزن بهش بگو شاید قبول کرد، باشه حالا ببینم

چی میشه.

ضبط رو روشن کردم و شیشمو کمی پایین دادم، سوز سرما رو حس می کردم، (افشین): پنجره رو بده بالا بابا سرد، دادم شیشه رو بالا نق نزن

رسیدیم پشت چراغ قرمز، پشت چراغ فکرم مدام به یاد ملودی زدن

عسل می افتاد که آهنگش چه جوری آدمو دیوونه می کرد.

چراغ سبز شد و منم براه افتادم ، بردم افشین در خونه شون گذاشتم.خودمم

کمکم رفتم سوی خونه ، اون دختر فکرمو ریخته بود بهم، همش جلوی

چشام بود. ماشین رو در خونه پارک کردمو رفتم تو خونه، مادرم داشت

لباسهایی که شسته بود جمع می کرد، بهش سلام دادمو رفتم توی اتاقم و

روی تختم گوشه اتاق دراز کشیدم تا خوابم برد.

***

چشمامو که باز کردم چشمم به ساعت افتاد، ساعت 3.10 بود، هنوز ناحار

نخورده بودم، مادرم از طبقه بالا صدام کرد، رفتم بالا تا ناحار بخورم

ناحارمو که خوردم به پشتی تکیه دادم، مادرم داشت از شیرینی خورون

همسایه که دیروز رفته بود برای خواهرم تعریف می کرد، منم گهگاه

فکرم به زمانی می افتاد که حسرت یه دوست دختر زیبا رو داشتم و

حالا که می دیدم در آستانه این کارم ته دلم شادی می کردم و از طرف

دیگه هم کمی دلهره داشتم که شاید یه وقت چیزی یا کسی همه چیز رو

خراب کنه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 22:35  توسط محمد  |